سحر بیاتی- از جاده نه چندان پر پیچ و خم «هراز» که می گذری، آن کوه سربلند پرغرور همان کوهی را میگویم که چند ماهی است به عنوان یک اثر اکوتوریستی ثبت ملی شده و دوستان میراث فرهنگی میخواهند ثبت جهانی اش را هم به زودی جشن بگیرند همان کوهی که در دل فریاد دارد و بی صداست. بام ایران دماوند بی نیاز با شکوه را می گویم از دور خودنمایی می کند کلاه معروف ابریاش با وجود هوای صاف و آفتابی روی سرش پابرجاست؛ گویا کلاهش را کشیده روی صورتش تا نبیند آنچه دیدنی نیست ...
اصلا موضوع کوه نبود، سبقتهای عجیب و غریب غیر مجاز رانندگانی که از جان گذشته می رانند هم نبود...
می خواهم از دخترکان گردو فروش کنار جاده بگویم، از دخترکان بزک کرده با لباسهای رنگارنگ؛ آنها بیشتر از همه توجه مرا به خود جلب کردند، نمی دانم چرا همیشه در جاده ها زنها و دختران گردو می فروشند آن هم با این بزکهای عجیب و غریب بارها دیده بودمشان اما این بار کنجکاوتر شدم آنقدر که ایستادم تا شاید بیشتر بشناسمشان بلافاصله هجوم آوردند که گردو بفروشند. من سوال داشتم، گردو نمی خواستم زیاد هم خوشحال نشدند.
مریم 15 سال دارد، هر چند باورپذیر نیست. پوست خشن و چروک خورده و دستان سیاه و پینه بستهاش سنش رابیشتر نشان میدهد. می گوید از 7 صبح اینجاست البته روزهای تعطیل که جاده ها شلوغ از مسافرهاست 5 هم می آیند حالا کی از خواب بلند می شود تا اینهمه بزک را سرو سامان بدهد نمی دانم چون خودش هم در پاسخ فقط می خندد.
از زمانی که یادش هست حتی روزهایی که یادش نیست و در شکم مادرش بوده کنار این جاده گردو فروخته اند خودش مادرش و خواهرش که آنطرف جاده بساط کرده است.
چند خواهر و برادر کوچک هم دارد که در اطراف بساط خودش و خواهرش پرسه می زنند. مریم دختر بزرگ مادرش است که البته نمی داند مادر چند سال دارد اما پدر فرزندان بزرگتری دارد. مادرش زن سوم پدرش است. دیدن این پدر برایم جالب بود می خواستم بدانم چه خصلت خاصی سه زن را به همسری او در آورده اما پدر نبود آخر او با وانتش پرتغال می فروشد روزهای تعطیل کنار جاده و روزهای دیگر برای ساکنان شهر البته تابستان هم پرتغال کوهی می فروشند و جای نگرانی نیست .
مریم نمی داند گردوها و پرتغال ها از کجا می آیند پدر می آورد بچهها پوست می کنند فال فال می کنند و می فروشند. پدر، صبحها بچه ها را به همراه چند دختر و زن دیگر از روستای «پلور» می آورد و در پیچ و خمهای جاده ها پراکندهشان می کند و می رود تا آخر شب ...
آنچه آزار دهنده است استفاده ابزاری از زن است که تنها مختص به بوتیکها و محافل غرب زده نیست در این جاده ها که ماهواره و فیلمهای خارجی و ... هم نیست. حالا زنهای شهری آموخته اند که به اصطلاح حرمت زن بودنشان را حفظ کنند و با کار یکسان و برابر در کنار مردها به حقوق مساوی دست یابند؛ اما در اینجا چه کسی به این دخترکان قرار است حرمت زن بودن حقوق برابر و کار کردن مانند مردان را بیاموزد؟! مریم مدرسه نرفته، درس نخوانده و هر چه دیده مسافر بوده و جاده .
از آرزویش که می پرسم قند در دلش آب می کنند. آرزویش سوار عاشقی است که با یکی از این ماشینهای بزرگ مشکی بیاید و مریم را با خودش ببرد به انتهای جاده ای که هنوز نمی داند به کجا ختم می شود. خوب است حداقل می داند علم آنقدر پیشرفت کرده که سوارهای عاشق با اسب سفید نیایند. این روزها ماشین سیاه بزرگها مرکب عشاق سینه چاک است هر مرکب سیاه و سفید بزرگ و کوچک که می آید مریم گشاده رویی می کند و گه گاه نمک می ریزد و سعی می کند شانس اش را به بوته آزمایش بگذارد شاید این یکی دیگر خودش باشد؛ آرزوی همه آنها تقریبا همین است هیچ کدام حتی دلشان نمی خواهد یکی از این ماشینهای بزرگ شیک مال خودش باشد. آنها ماشین بی راننده نمی خواهند از تاریخچه این آرزو که بپرسی متوجه می شوی از دیر باز این آرزو به دل دختران جاده مانده شاید مادر مریم هم همین آرزو را داشته که همسر سوم «جلیل» شده با وانت بزرگ آبی رنگش.
چیزی که باید می شنیدم شنیدم علت این همه بزک و ادا و خنده نابجا همین است؛ بالاخره یا گردوها فروخته می شود یا آرزو برآورده می شود. افسوس این جاده بی سوار است .
آنچه مرا می آزارد پاسخ این سوال است که در این پیچ و خمها در این هیاهوی پر های و هوی چه کسی از جان و حرمت این دختران انتظار محافظت می کند ؟ حالا که جلیل صبح به صبح دخترانش را چون وسیله ای برای امرار معاش در پیچها رها میکند و نیمههای شب باز می گردد چه کسی مسئول سرنوشت آنهاست ؟
اگر در این بی احتیاطیها، بی پروا گفتنها و خندیدنها، این دخترکان انتظار به جای عاشق خیالی به دام شیادان سودجو افتادند آنوقت در صفحه حوادث کدام روزنامه عکس مریم را بیابم که پس از تعرض به قتل هم رسیده یا خبری از این دست؟ چه کسی مسئول امنیت این پیچهاست ؟
بدون حرفی یا کلامی بی پاسخ راه را ادامه می دهم تا انتهای جاده ای که من می دانم به کجا می رسد.
پایان مطلب/