یادداشتی از محسن مومنی
عذر تقصیر
اکنون سیزده سال از شهادت سید مرتضی آوینی میگذرد، این بنده جز یک مورد چیزی راجع به ایشان نه نوشتهام و نه در مراسمی و محملی گفتهام. اما آن یک مورد را هم روزهای اول شهادت او برای مجله سوره نوجوانان نوشتم. آن روز هنوز خیلیها نام آوینی را هم نشنیده بودند و هنوز خیلی کسانی که هرگز آوینی را ندیده بودند به عنوان یار و همسنگر در مجامع و محافل سخنرانی نمیکردند و... لذا اگرآن روز من از او به عنوان دوست و همکارم یاد میکردم حداقل خوانندگان مجله خودمان باور میکردند!
1
نخستین سردبیر مجله سوره، سید محمد آوینی بود. تا آن روز انتشار مجله و یا یک نشریه منظم در حوزه هنری، برای هنرمندان حوزه یک آرزو بود. آن روزها با تعطیلی "صحیفه "، که ضمیمه روزنامه جمهوری اسلامی بود، جنگهای "سوره " و "بچههای مسجد " که به صورت کتاب و غیرمنظم منتشر میشدند، تنها رسانههای معرفی آرا و آثار هنرمندان و نویسندگان این ارگانی بودند که داشت اولین دهه عمرش را به سر میکرد و ادعایی داشت و البته رقیبانی.
به هر حال در فروردین سال 68 سید محمد آوینی و تعدادی از هنرمندان حوزه هنری نخستین نشریه منظم حوزه را منتشر کردند و در سرمقاله آمده بود: "بازار ژورنالیسم عجیب داغ است و صدامیان داخلی هم میخواهند ما را به پذیرش قطعنامه 598 بکشانند و یک جام زهر دیگر نیز در کاممان بریزند... "
به یاد دارم از انتشار سوره چه شور و شعفی در بین دوستان، مخصوصاً در واحد ادبیات، ایجاد شده بود! من اولین بار نام سید مرتضی آوینی را در آن شماره دیدم در پیشانی مطلبی با نام "منشور تجدید هنر " که در تشریح پیام امام (ره) به هنرمندان دفاع مقدس بود.
آن سوره، موضوعش عمدتاً مسائل نظری هنر بود و به گمانم کمتر درگیر اختلافنظرها و مسائل روز میشد. به هر دلیل دولتش مستأجل بود و حدود یک سال و نیم بعد، و روزی در کمال ناباوری شنیدیم همه تحریریه استعفا کردهاند! (به گمانم در اعتراض به امکانات بود.) حالا همه نگران بازتاب این واقعه در مطبوعات بودند. در سال 65 اختلافی بین مدیریت حوزه و تعدادی از شاعران و نویسندگان واحد ادبیات افتاد که بعد از کش و قوس نزدیک به یک ساله، متأسفانه منجر به جدایی آنان از حوزه شد. بعد از این ماجرای تلخ، تعدادی از مطبوعات مطرح به همین بهانه هرازگاهی به حوزه حمله میکردند و تقریباً حوزه هیچ جایی برای دفاع از خود نداشت.
گذشته از این، حوزه در آن سالها هنوز کم و بیش گرفتار آن ماجرا بود و اکنون ضعیفتر از آن بود که مصیبت دیگری را تحمل کند.
اما خوشبختانه به برکت هوشمندی سید مرتضی آوینی این اتفاق نیفتاد! شاید همان روز بود و یا فردایش اعلام شد که سید مرتضی آوینی سردبیری سوره را پذیرفته است! علاوه بر سید محمد که برادر کوچک او بود، بقیه هیئت تحریریه هم دوستان او بودند و آنقدر مقام و جایگاه او را میشناختند که به احترامش چیزی نگفتند. آن روز سید مرتضی آوینی آدم مشهوری نبود.
در این مقطع این بنده جزء نخستین کسانی بودم که او به سراغم آمد و دعوت به همکاری کرد. پیشنهاد کرد مدیر داخلی مجله سوره باشم. آن روز هنوز آقای آوینی خیلی حوزهای نشده بود و حداقل من اصلاً گمان نمیکردم او بشناسدم چه برسد به اینکه چنین اعتمادی به من داشته باشد. هر چند همواره از پذیرش مسئولیت فرار میکنم اما از این پیشنهاد بدم نیامد. ولی سوره نوجوانان را چه کار میکردم؟ من آنوقت مدیر داخلی مجله تازهتأسیس سوره نوجوانان بودم که به سردبیری جناب آقای سرشار منتشر میشد. آقای آوینی پیشنهاد کرد همزمان مدیر داخلی هر دو مجله باشم و حتی بخشی از سازمانمان هم یکی شود، اما آقای سرشار مخالفت کرد و گفت فلانی توانایی اداره دو مجله را ندارد، مختار است یکی از این دو را انتخاب کند که من هم طبیعتاً به حق استادی ایشان در سوره نوجوانان ماندم! ابتدا آقای اسدی مدیر داخلی سوره شد و بعد از مدتی آقای مسعود فراستی آمد.
2
آقای آوینی در برابر حقایق گرفتار دوست و رفیق و جناح نبود. به یاد دارم او یک دوره در همان سالهای آخر، داور جشنواره فیلم فجر بود. یکی دو نفر از دوستان اینور جوی آب هم فیلم داشتند مخصوصاً ما و دوستانمان خیلی علاقهمند بودیم فیلم یکی از آنها که راجع به دفاع مقدس بود، برنده سیمرغ بلورین شود اما به عکس خواست ما، فیلم "نیاز " آقای داوودنژاد فیلم برتر سال شد. بعضی از دوستان متعصب دلخور شدند و به گمانم چیزهایی هم نوشتند. آن روزها، دفاتر سوره نوجوان و سوره روبهروی هم بودند، آقای آوینی گاهی به بهانه وضو گرفتن به سوره نوجوانان میآمد و گاهی بعد از وضو در همان راهرو ایستاده و یا نشسته با همکاران ما صحبت میکرد. در یکی از همین مراسم و برنامهها (!)، دوستم علیاکبر عسکری گفت معلوم است شما به تنهایی زورتان نرسید و بقیه اعضای هیئت داوری به فیلم نیاز رأی دادند و...
او گفت: "نه اصلاً اینطور نبود! بلکه این من بودم که از فیلم نیاز دفاع کردم و باز هم دفاع میکنم و در شماره آینده مجله راجع به آن مینویسم! "
باز به یاد دارم در همان جلسه سرپایی، من به فیلم یکی از دوستان خودش اشاره کردم که آن روزها اولین فیلمش را ساخته بود اما مورد توجه هیئت داوران قرار نگرفته بود و آن دوست اعتراض داشت. آقا مرتضی گفت: "اولاً که آقای [...] با همین فیلمش نشان داد که اینکاره نیست بهتر است دیگر کارگردانی فیلم سینمایی نکند. ثانیاً عالم هنر که دنیای سیاست نیست که با داد و بیداد و هوچیگری خودت را تحمیل خلقالله کنی! نه خیر آقا باید... "
به خاطر همین آزادگیها بود که در هیچ یک از دستجات و هیئتهایی که آن روزها علم زده بودند، ماندگار نشد!
3
به قول استاد معلم، آقای آوینی از آن معدود کسانی بود که با خودش گیر نداشت. در هر کجا لازم بود از اعتقاداتش دفاع میکرد و تحت تأثیر هیچ جوّی قرار نمیگرفت.
بعد از همین دهمین جشنواره فیلم فجر، یک روز که به دفترمان آمده بود گفت: "جایتان خالی بود که ببینید دیشب روشنفکرها و دانشجویان هنر چه بلایی سر من آوردند! " در آنجا سمیناری بوده برای بررسی سینمای بعد از انقلاب، آقای آوینی هم یکی از سخنرانان بوده است. میگفت: سخنرانان دیگر همان چیزها را گفتند که اغلب در مجلهها نوشته میشود، طوری که یکی از استادان و کارگردانان مشهور سینما چهل صفحه مطلب خواند که حتی یک جملهاش هم مال خودش نبود، بلکه همه مال خارجیها بود؛ یا ترجمه شده بود و یا هنوز ترجمه نشده بود ولی من منابعشان را میدانستم! از همه بدتر قبل از من یک جوان شهرستانی و در لباس ما حزباللهیها حرف میزد. آنقدر خودش را در مقابل سینما و سینماگران باخته بود و آنچنان ذلیلانه حرف میزد که دلم میخواست از شرم زیر صندلی پنهان شوم و یا گوشهایم را بگیرم که نشنوم. نوبت من که رسید و با تعریف و تمجیدهایی که مجری برنامه از من کرد، لابد همه منتظر بودند من هم بروم بنا بر آداب روشنفکری سخنانی چند در مدح سینمای ایران و سینماگرانش بگویم و برای حفظ پرستیژ چیزهایی بگویم که با مشهورات و مقبولات جوامع روشنفکری مخالفتی نداشته باشد! اما من فریب این تعریف و تمجیدها را نخوردم، بلکه حرف خودم را زدم. جماعت نتوانستند تحمل کنند و برآشفته شدند که چرا کسی خلاف آنها سخن میگوید!
شلوغ میکردند، اجازه سخن گفتن به من نمیدادند و حتی از توهین و حرفهای مخالف با شئون اخلاقی هم نسبت به من خودداری نمیکردند.
کار تا آنجا بالا گرفت که یک نفر بلند شد و از سر مزاح گفت: "اصلاً بریزیم آقای آوینی را بزنیم! " (مشروح این جلسه در سوره ویژه سینما در بهار 71 آمده است.)
4
آن روز، آقای آوینی و مجله سوره جدیترین منتقد سیاستهای فرهنگی دولت سازندگی و مخصوصاً وزارت ارشاد بودند که وزیرش آقای سید محمد خاتمی بود. گاهی نقدها بسیار تند بودند اما در آنها هرگز توهینی و جسارتی به کسی نمیشد.
یک روز صبح که سرکار آمدم دیدم آقا مرتضی در راهرو ایستاده و بسیار عصبانی است. گفت: "آقای مومنی، عبدالله تعلیمی نیامد؟ " آقای تعلیمی راننده هر دو مجله بود. اینکه من چه پرسیدم و او چه گفت الان دقیقاً یادم نیست اما ماجرا از این قرار بود که در شماره جدید مجله که هنوز توزیع نشده بود، در سرمقاله آقای آوینی یک خطای چاپی پیش آمده بود و به جای "وزیر محترم ارشاد... " آمده بود "وزیر مختار ارشاد... " او که شب نسخهای از آن به دستش رسیده بود، اولاً جلوی توزیع مجله را گرفته بود ثانیاً نامه عذرخواهی برای آقای خاتمی نوشته بود و حالا منتظر بود آن نامه به دفتر وزیر رسانده شود. به یاد دارم بچههای سوره مأمور شدند به چاپخانه بروند و تمامی نسخهها را با لاک سفید اصلاح کنند!
5
قرار بود در حاشیه نمایشگاه کتاب تهران آقای آوینی هم سخنرانی داشته باشد. به علت مخالفان زیادی که سوره و آوینی داشتند، ما نگران بودیم یا سالن خلوت باشد و یا سخنرانی او را برهم زنند! لذا تعدادی از دوستان تصمیم گرفتند به آنجا بروند. یادم است آقای سرشار و آقای جهانگیر خسروشاهی و بنده با هم رفتیم. همانطور که فکر میکردیم سالن خلوت بود شاید تعداد جمعیت به ده نفر نمیرسید. با اینکه بعضی دوستان مثل آقای فراستی با خانوادهشان آمده بودند!
با این همه آقای آوینی سخنرانی بسیار خوب و عالمانهای کرد و حرفهای مهمی راجع به روشنفکری زد، با این عنوان که "چرا روشنفکران متهماند؟ "
البته بحث ایشان خیلی سنگین بود. جلسه که تمام شد، بیرون از سالن باز بحث ادامه داشت. آن وقتها آقای آوینی در بحثهایش از اصطلاحات لاتینی و عربی زیاد استفاده میکرد و آدمی مثل من زود خسته میشد. در کشاکش بحث چشمم به یک بستنیفروش افتاد. آقای سرشار لابد برای اینکه به غائله خاتمه دهد گفت: "آقای آوینی ما که به خاطر تو اینجا آمدهایم حالا نمیخواهی بستنی مهمانمان کنی؟! "
بعضیها خندیدند و بعضیها هم لب ورچیدند، اما آقای آوینی گفت: "چرا که نه؟ بستنی هم با این بحثها میچسبه! "
یکی از دوستان که گمان میکرد بستنی خوردن در آن فضا خلاف شئونات است، چیزی گفت که آقا آوینی شاکی شد که نه آقای ... کی گفته بستنی خوردن زشته؟!
به هر حال خودش بستنیفروش را صدا زد و به تعداد کسانی که آنجا بودند بستنی قیفی خرید و در انظار خلقالله که میآمدند و میرفتند، آقای آوینی ضمن اینکه بستنی میخورد راجع به مبانی اومانیسم هم حرف میزد! او آن زمان حداقل برای کسانی که به نمایشگاه آمده بودند چهره سرشناسی بود هم در تلویزیون و هم در مطبوعات مباحثی داشت!
6
آخرین بار که او را دیدم چند روز بعد از عید 72 بود. حمیدرضا شاهآبادی هم بود. حاجی، پیراهن لی آبیرنگ پوشیده بود که خیلی هم بهش میآمد. گفتم: "حاج آقا چه پیراهن قشنگی؟ ماشاءالله چه بهتان هم میآید! "
گفت: "متلک میاندازی؟ "
گفتم: "نه بهخدا، چرا متلک؟ "
آخر آن روزها هنوز لباس شیک پوشیدن بین بچههای جبهه و جنگ مد نبود. لابد کسی چیزی گفته بود و یا ... منتهی او در برابر این مسائل بیقید بود.
گفت: "در این سن و سال اینطور کارها تلاش مذبوحانهای است برای ندیدن پیری! "
موقع شهادت هم، همین پیراهن تنش بود و هرگز پیری را ندید!
منبع: ماهنامه سوره
پایان مطلب /