سه شنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۰

لوئیس فن خال

آهنی ترین لاله هلندی

آهنی ترین لاله هلندی
یاسین معصومی
یاسین معصومی

واقعا مشخص نبود او با نفرت رفت یا با عشق. مشخص نشد هواداران دوست داشتند او برود یا دوست نداشتند. فن خال همیشه یک علامت سوال ماند. هر جا رفت تکرار شد، هر جا رفت بی پایان ماند

به گزارش ایران ورزشی؛ لیزا لینگ، ژورنالیست آمریکایی می گوید:" برخی از داستان ها خاکستری اند، همه چیز همیشه سیاه یا سفید نیست."  لوئیس فن خال همان مرد خاکستری زمین سبز است. همان مردی که می توانست قوانین وضع شده در فوتبال را برای همیشه از بین ببرد اما در برقراری ارتباطی ساده با بازیکنانش ملول باشد. کسی که توانست بارسلونا را متحول کند و کلی جام ببرد اما با نفرت کاتالان را ترک کند. کسی که می توانست منچستریونایتد نیمه ویران را تحویل بگیرد و نیمه ویران تحویل بدهد. آری، فن خال خاکستری ترین مرد دنیای فوتبال است. گاهی فکر می کردید او 5 سال دارد. با لجبازی روی فلسفه اش می ایستاد. مهم نیست چه بازیکنی هستید. او هر جا می خواست از شما بازی می گرفت. او کسی بود که می توانست ریوالدو را از نوک خط حمله کنار بکشد و در پست وینگر به او بازی دهد. کسی بود که می توانست گرم ترین تبریک را به فن پرسی پس از زدن آن گل به اسپانیا در جام جهانی بگوید و مدتی بعد او را از تیمش طرد کند. با وجود همه این نفرت ها، همه این عشق ها و همه این بی تفاوتی ها، فن خال چه امروز برود چه چند سال دیگر فوتبال غم دوریش را حس می کند.

نام او را می‌توان در کنار صفت‌های بسیاری گذاشت؛ اما قطعاً، فروتنی یکی از آن‌ها نخواهد بود. در نخستین کنفرانس مطبوعاتی‌اش در آلمان، معرفی کوتاه و دقیقی از خودش ارائه داد. چیزهایی که همیشه، از همان ابتدا تا به اکنون، درباره‌ی او تغییر نکرده. طوری که خودش می‌گوید: «من همین چیزی هستم که می‌بینید. متکی به خود، مغرور، مسلط، راست‌گو، کوشا و خلاق.» کسانی که او را می‌شناسند و از نزدیک در کنارش کار کرده‌اند؛ تأیید می‌کنند که وی شخصیتی عجیب اما جالب دارد. چیزی مانند عشق و نفرت. دو روی یک سکه که یکدیگر را کامل می‌کنند؛ و البته بدون هم ارزشی ندارند. نغمه‌ای از آتش و یخ. شاید این همان جادویی باشد که نارنجی‌ترین لاله‌ی هلندی‌ها را به وجود آورده. لوئی فنخال؛ مردی که اهمیت نمی‌دهد.
لوئی فنخال فقط به حرف افرادی اهمیت می‌دهد که به نظرش باهوش بیایند. هوگو برست یکی از آن نفراتی است که در ۳۵ سال گذشته، رابطه‌ای پر پیچ و خم را با فنخال سپری کرده. از دوستی صمیمانه تا قهر و جدایی. وی کتابی با عنوان O, Louis را نوشته و در آن چیزهای زیادی درباره‌ی فنخال و روابطش با او شرح داده. واکنش فنخال درباره‌ی انتشار این کتاب همان چیزی بود که از وی انتظار می‌رفت:

«آره برو بنویسش. هر چیزی که در ذهن من می‌گذره برای مردم جذابه و قطعاً کتابت خوب فروش می‌ره.»

کمبود اعتمادبه‌نفس یکی از مشکلات مهم انسان‌ها، در دوران معاصر است؛ اما لوئی فنخال از این بابت هیچ دغدغه‌ای ندارد. او همیشه درست فکر می‌کند؛ و اگر کسی مخالفتی دارد، پس مشکل از اوست! طبیعی است که با چنین روحیه‌ای، دشمنان زیادی بین خبرنگاران و مدیران فوتبالی داشته باشد. زمانی که حکم اخراجش از بایرن‌مونیخ را دریافت کرد، اولی هوینس جمله‌ای طلایی درباره‌اش گفت:

«مشکل با فنخال این نیست که خودش را خدا می‌داند. بلکه او فکر می‌کند که اصلاً خودش، خدا را به وجود آورده. انگار که او حتی قبل از خلق جهان هم در آنجا حضور داشته»

این خشم، غرور و خستگی‌ناپذیری از همان اول، زندگی او را شکل داده. شاید بسیاری بروز چنین ویژگی‌هایی را در او عجیب بدانند اما برای این خصوصیات دلایلی مشخص وجود دارد. زندگی با او رفتاری خوشایند نداشته. در یازده‌سالگی پدرش فوت کرد؛ و حتی وقتی‌که فوتبالیستی حرفه‌ای بود، برای پرداخت هزینه‌های زندگی، به‌عنوان مربی، کودکان را آموزش می‌داد. حرفه‌ی مربیگری‌اش را در سخت‌ترین وضعیت آغاز کرد. هیچ‌کس امیدی به موفقیت او در فوتبال هلند نداشت؛ و زمانی که می‌خواست موفقیت‌هایش را جشن بگیرد، همسرش از دنیا رفت. هنوز هم یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگی او این است که همسرش فرناندا، زنده نماند تا قهرمانی آژاکس در اروپا را ببیند. وقتی‌که لوئی در قله‌ی فوتبال اروپا و جهان بود؛ و نشان‌های برتر و سلطنتی هلند را دریافت می‌کرد. شاید بدون این دیوانگی و خشم، عبور از چنین کابوس‌هایی ممکن نبود.
در کنار این وجوه شخصیتی‌، فنخال در زمین فوتبال هم هویتی خاص دارد. تیم‌های او همیشه به دو ویژگی عمل‌گرایی و ساختار سازی مشهورند. استفاده از بازیکنان جوان و منابع آکادمی باشگاه، یکی دیگر از مشخصه‌های اوست. در بایرن‌مونیخ شواینی را از یک وینگر، تبدیل به هافبکی وسطی قدرتمند کرد. هولگر بداشتوبر و توماس مولر را به تیم اصلی وارد و داوید آلابا را از خط هافبک به دفاع کناری منتقل کرد.

البته تغییرات او همیشه با اتفاقات مثبت همراه نبوده. ریوالدو و لوسیو مشهورترین قربانیان این تغییرات رادیکالی هستند؛ اما فنخال هیچ‌وقت از روش‌هایش دست نمی‌کشد؛ چرا که اغلب اوقات موفقیت‌های بزرگی را همین‌طوری به دست آورده. بایرن‌مونیخ بعد از دوران اسفبار کلینزمن، با کمک او لیگ و جام حذفی آلمان را فتح کرد؛ و به فینال چمپیونزلیگ هم رسید. تیمی که او به یادگار گذاشت، پایه‌ای برای موفقیت‌های آتی در آلیانز آره‌نا شد.

قهرمانی‌های فنخال همیشه هم با قدرت تیم‌هایش مرتبط نبوده. او با تیم کوچک آلکمار Alkmar هم توانست به تسلط همیشگی آژاکس، فاینورد و آیندهوون خاتمه داده؛ و با یازده امتیاز اختلاف قهرمان لیگ هلند شود. چنین دستاوردهایی نشان می‌دهد که فنخال، می‌تواند فراتر از محدودیت‌ها نیز عمل کند؛ اما اطرافیانش باید نسبت به او اعتقادی خدشه‌ناپذیر داشته باشند. ریوالدو به حرف‌های او توجهی نداشت و از ترکیب بیرون انداخته شد. هر کسی او را به چالش می‌کشید، از خشم و آتش فنخال در امان نبود. حتی مدیران رده‌بالای باشگاه.

می‌توان گفت بسیاری از این درگیری‌ها، کاملاً بیهوده و اشتباه بوده. شاید گاهی اوقات واکنش‌های فنخال به انتقادات مضحک هم باشد؛ البته در چنین لحظاتی، او می‌تواند نقل‌قول‌هایی طلایی را به تاریخ فوتبال اضافه کند. طوری که یک بار در جواب سؤال‌های خبرنگاری گفت:

«ببینم، من زیادی باهوشم یا تو خیلی احمقی؟»
برای چنین رفتارهایی بوده که هلندی‌ها لقبی جالب به او داده‌اند: گل لاله‌ی آهنین. هلندی که دو بار او را به‌عنوان سرمربی انتخاب کرد. بار اول در سال 2000 بود و با قراردادی شش ساله. فنخال هم که به رؤیاپردازی مشغول‌: «قرارداد من با هلند تا سال 2006 است. این یعنی می‌توانم نه فقط یک بار، بلکه دو بار جام جهانی را قهرمان شوم» البته که واقعیت چیز دیگری بود. هلند حتی به جام جهانی 2002 هم نرسید؛ و فنخال مجبور به استعفا شد. بار دوم، شرایط بهتر پیش رفت. او تیمی جوان و کم ستاره را به مقام سوم جام جهانی 2014 رساند و با بدشانسی از رسیدن به فینال بازماند. هلندی که در اولین بازی‌اش، 5-1 اسپانیا را تحقیر کرد و به فوتبال ملی کاسیاس، ژاوی، داوید ویا و چند نفر دیگر، خاتمه داد.

سپس به منچستریونایتد پیوست؛ تا شاید شیاطین سرخ را از کابوس بیدار کند؛ اما انگار که این سیاهچاله‌، حتی فنخال مغرور را هم وادار به تسلیم کرد. آلیس به سرزمین عجایب افتاده بود و راه نجاتی نداشت. دو سال حرف زدن از فلسفه و پروسه، حتی حوصله خودش را هم سر برده بود. فوتبال خسته‌کننده تیمش، حتی با قهرمانی در جام حذفی هم راه نجاتی نداشت. حتی اگر در توهماتش، به هوادارانی فکر کند که ارتش سرخ فنخال را فریاد می‌زنند. چنین نیست و چنین هم نخواهد بود.

زیبایی و طراوت یک گل در حصاری از آهن. عجیب، مضحک، متفاوت و جالب. همه‌ی آن چیزهایی که جنبه‌های درونی و بیرونی فنخال را شرح می‌دهند. او هرگز قرار نبود موفق شود. یوهان کرایف دوستش نداشت. بازیکن بزرگی هم نبود که کمتر اذیتش کنند. برای رسیدن به هر نیمکتی، باید دو برابر بقیه می‌جنگید. شاید برای همین تلخ شده بود و پشت غرورش سپر می‌گرفت؛ اما این چیزها دیگر اهمیت ندارند. لویی فنخال، چهار دهه جنگید و هر چه از فوتبال می‌خواست، گرفت؛ و سرانجام، در مارچ 2019 بازنشسته شد. پایانی بر یک عمر مبارزه؛ و شاید یک دوران.

 

برگرفته از کتاب "Louis Van Gaal Dutc Courage"

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.