یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰

روایتی از آنچه بر زنان مهاجر ورزشکار افغانستانی در ایران می‌گذرد

گزارش مرگ آرزو

گزارش مرگ آرزو
بهناز میرمطهریان
بهناز میرمطهریان

مسوول منتخب بخش ورزش از سوی طالبان در افغانستان، گفته است که هیچ زنی حق ورزش کردن ندارد. یعنی ورزش برای زنان ضرورت ندارد. گفته است زنان باید در خانه بنشینند و مجاهد تولید کنند.

«فکرش را بکن، ما آینده نگری کرده بودیم. اینقدر که من امید داشتم. باور می‌کنی؟ اینقدر امید داشتم که به آینده فکر می‌کردم! 11 سال کار کردم. 18 رشته ورزشی در ایران فعال شد و بالای 4 هزار بانو هر روز داشت به فعالیتش ادامه می‌داد. هر روز از گوشه‌ای از ایران دختری با ما تماس می‌گرفت که ما 4 دختر اینجا کوهنوردی می‌کنیم، ما را به کدام گروه کوهنوردی وصل می‌کنید؟ ما 4 دختر اینجا کیک‌بوکسینگ کار کردیم. می‌گفتند وای ما چقدر خوشحالیم که نهادی به فکر ما هست. چه خوب که یک کمیته ساماندهی هست که می‌تواند ما را دسته‌بندی کند تا ما روزی به اهداف‌مان برسیم. کسی هست که ما را کمک کند تا به المپیک و مسابقات افغانستان یا تیم‌های ملی‌مان برسیم. از این بابت خوشحال بودم و به خاطر همین با همه مشکلات، این مسیر را طی کردیم و رسیدیم به این نقطه که امروز...»

دیگر صدایی نمی‌آید. تنها صدای گریه است؛ انگار که بغض هزاران سال بشکند... آن‌ها که با حنیفه‌ عرب‌زاده پیش از این‌ها صحبت کرده بودند خوب می‌دانند که در میان جملاتش چیزی جز امید و آرزو برای آینده ورزش زنان افغانستانی پیدا نمی‌شد اما حالا شرایط فرق کرده است. مسوول منتخب بخش ورزش از سوی طالبان در افغانستان، گفته است که هیچ زنی حق ورزش کردن ندارد. یعنی ورزش برای زنان ضرورت ندارد. گفته است زنان باید در خانه بنشینند و مجاهد تولید کنند.

من و تو احتمالا حنیفه را نمی‌شناسیم اما حنیفه عرب‎زاده برای دختران مهاجر ورزشکار افغان، نماد مقاومت و ایستادگی است. نماد امید به آینده. او می‌گوید: «ما زنان افغانستان اینقدر با درد قوی نشدیم که یک شبه آرزوهای‌مان را از دست بدهیم. ما خون‌ها خوردیم، شهیدها دادیم. هر کدام از ما یک جور جهاد کردیم. در این 20 سال که افغانستان داشت رشد می‌کرد، هم‌نسلان من خیلی زجر کشیدند. خیلی طعنه‌ها شنیدیم. خیلی دست‌های رد به سینه‌ ما خورد. که بتوانیم امروز افغانستان را بسازیم. ما نمی‌توانیم به عقب برگردیم. من و ورزشکارانم نمی‌توانیم به عقب برگردیم که به ما بگویند شما نباید ورزش کنید. واقعا دلم می‌سوزد برای این همه زحمتی که کشیدیم. درست وقتی می‌خواهیم ثمره زحمات‌مان را ببینیم، همه چیز را از دست بدهیم. باورش خیلی سخت است. یک عزادار این روزها من هستم اما سعی کردم ورزشکارانم را امیدوار کنم تا آینده خوبی بسازیم.»

حنیفه عرب‌زاده، متولد سال 1366 در ولایت کندز، جایی در شمال افغانستان است که در شیراز بزرگ شده است. سال‌هاست مدیریت و سرپرستی تیم‌های ورزشی زنان مهاجر افغانستانی را برعهده دارد و این مسیر را برای بسیاری از مهاجران افغانستانی هموار کرده است. زنی قدرتمند که بعد از سال‌ها تلاش و جنگیدن با همه موانع حالا وقتی تردید از تحقق اهدافش به سراغش می‌آید، بغض می‌کند اما باز هم می‌گوید: «حرفم با دختران افغانستانی این است که نباید ناامید شوند چون همسایه خوب ما ایران حتماً به ما کمک می‌کند. زنان افغانستانی ثابت کرده‌اند که در هر گوشه از این کره خاکی که بیفتند، مثل نهالی هستند که سریع سبز می‌شوند.»

فریبا نعمتی، دیگر فعال ورزش زنان مهاجر در ایران است که طی 6،7 سال فعالیت حرفه‌ای‌ ورزشی‎اش چندین تیم ورزشی برای دختران تشکیل داده است. متولد سال 71 است، در ایران بزرگ شده و در وصف این روزهایش می‌گوید: «هر روز به دخترانی که به من می‌گویند آرزوهای‌مان چه می‌شود، روحیه می‌دهم و می‌گویم شما باید با قدرت به دنبال آرزوهای‌تان باشید. هر روز به آن‌ها انرژی می‌دهم اما هیچکس از قلب خودم خبر ندارد که اگر بازش کنند، هیچکس توان تماشای آنچه درونش می‌گذرد را ندارد.»

تمام امید و آرزوی‌شان این است که بتوانند کم‌ترین کمکی باشند به رشد و پیشرفت ورزش زنان مهاجر. زنانی که موانع برای رشدشان کم نیست. از مشکلات مالی و تعصب‌های خانوادگی تا کسب مجوزهای لازم برای حضور در مسابقاتی که از شهرشان فراتر می‎رود. اصلاً همین موانع بود که حنیفه عرب‌زاده را به فکر قدم گذاشتن در این مسیر انداخت. وقتی بعد از کسب مقام در مدرسه و ناحیه و شهر باید در مسابقات استانی شرکت می‌کرد و مجوز این کار را نداشت: « زمانی که من کوچک بودم در مدرسه خیلی به ورزش علاقمند بودم. رشته طناب‌کشی، فوتسال و چند رشته دیگر را خیلی دوست داشتم. وقتی کم‌کم بزرگ‌تر شدم در کارهای نمایشی مدرسه هم خیلی شرکت می‌کردم. وقتی بزرگ‌تر شدم  کارمان گسترده‌تر شد، از مدرسه باید به ناحیه می‌رفتیم، از ناحیه به منطقه و از منطقه هم به استان. ما در روستای کوچکی در شیراز زندگی می‌کردیم و از آنجا چندین بار به خاطر کارهای ورزشی، فرهنگی و هنری‌مان به استان فارس منتقل شدیم. بعد به مراحلی رسیدیم که من باید مدارکم را نشان می‌دادم و متوجه شدند که من افغانستانی هستم و بیرون از استان فارس نمی‌توانم ورزش کنم. نمی‌توانم در مسابقات شرکت کنم. ما از این کار منع می‌شدیم. این موضوع من را خیلی ناامید و ناراحت می‌کرد. هم ناراحت شدم و این موضوع عقده‌ای شد در دلم و هم اینکه انگیزه‌ای شد که بعدها که خودم مسیر را طی کردم، فهمیدم این موضوع باعث و بانی این شد که به فکر رشد دادن ورزش مهاجران بیفتم که صدها دختر و پسر افغانستانی که در مدرسه رشد می‌کردند اما بیرون از منطقه‌ محل زندگی‌شان، نمی‌توانستند ورزش کنند. همین موضوع باعث شد تلاش گسترده‌تری کنم تا استعدادهای مهاجران را بیرون از مکانی که زندگی می‌کنند، بکشانم. یکسری مجوزها را گرفتم که وزارت ورزش و اداره اتباع از آن اطلاع داشتند ولی آموزش و پرورش از وجود آن‌ها اطلاع نداشت. باید یک نفر پیدا می‌شد تا خودش را قربانی می‌کرد و خار و خاشاک مسیر را برمی‌داشت تا بقیه به راحتی در این مسیر هموار شده راه بروند. خدا را شکر می‌کنم که من توانستم این کار را انجام بدهم و همکارانم هم با من همراه شدند تا این قدم بزرگ را برای ورزش مهاجران مخصوصا زنان بردارم. در حال حاضر در بسیاری از استان‌ها دختران می‌توانند حتی در مسابقات کشوری شرکت کنند و این باعث افتخار بنده است.»

مسیر پر خار و خاشاکی که فعالان حوزه ورزش زنان مهاجر افغان پیموده‌اند اما خیلی ناهموارتر از چیزی است که تصورش را می‌کنیم. حنیفه عرب‌زاده، این مسیر دشوار و پر از موانع متعدد را این‌طور توصیف می‌کند: «عمده‌ترین مشکلات ما بخش مالی بود که همچنان پابرجاست. اگر ما یک اسپانسر خوب داشتیم، شاید بیشتر رشد می‌کردیم. چهار سال اولی که در پروژه کودک کار با سازمان ملل کار می‌کردم، با اینکه هزینه مربی، سالن، توپ و اقلام ورزشی را می‌دادند اما این هزینه به دو تیم زنان محدود می‌شد. وقتی توانستم تیم زنان را گسترده‌تر کنم و اسپانسرهای بیشتری پیدا کنم، توانستم تیم را بزرگ‌تر کنم و در استان‌های مختلف سفر کنم و این بار نه تنها در یک استان که در هر استان دو تیم فعال داشته باشیم.

علاوه بر بحث‌های مالی، مشکل دیگر ما با مجوزهایی است که باید بگیریم تا تورنمنت‌های ورزشی مهاجران و فستیوال‌های مرتبط را برگزار کنیم. نکته‌ مهم اینکه اطلاع از حضور نخبه‌ها در میان مهاجران، موضوعی است که در ادارات رده بالاتر ثبت شده و مسوولان رده بالاتر از آن اطلاع دارند و این اطلاعات را ثبت کرده‌اند اما این اطلاعات در مسیر تزریق به رده‌های پایین‌تر مشکل دارد. هنوز به طور دقیق برای رده‌های پایین‌تر روشن نشده که مهاجران نخبه‌هایی دارند که می‌توان از استعداد و پتانسیل آن‌ها استفاده کرد. اطلاعات نخبه‌های ما در میان مسوولان بالاتر می‌چرخد.

به عنوان مثال در حال حاضر بخش امور بین‌الملل وزارت ورزش، خانم فرهادی‌زاد و خانم طاهریان بنده را می‌شناسند و همیشه به ما خیلی احترام گذاشته‌اند. هربار به ایشان مراجعه کردیم قول همکاری گسترده‌ای داده‌اند اما وقتی کار به ذیربط‌‌ها وصل می‌شود و به عنوان مثال می‌خواهم اردوی 10 روزه‌ای برای دخترانم برگزار کنم، با فدراسیون مربوطه که وارد مذاکره می‌شوم، این افراد لقمه را دور سرشان می‌چرخانند. ما را به حراست وصل می‌کنند و برای صادر کردن مجوز خیلی سنگ جلوی پای ما می‌اندازند. طوری که اگر کار اضطراری هم داشته باشیم، نمی‌توانیم زودتر از 10 روز روی صدور مجوزها حساب کنیم.

من قبلاً کارت آمایش داشتم و اگر می‌خواستم از این شهر به شهر دیگر بروم باید برگه تردد می‌گرفتم. برگه تردد هم زودتر از 15 روز صادر نمی‌شد و مبلغ 45 هزار تومان هم برای هر برگه تردد باید واریز می‌کردم. در ماه 4 بار برای بازدید از تیم‌ها می‌خواستم به 4 استان ایران بروم، باید 4 بار این مبلغ را پرداخت می‌کردم. ما اما همه این سختی‌ها را به خاطر رسیدن به اهداف‌مان تحمل می‌کردیم.»

شنیدن این مشکلات و موانع از قول عرب‌زاده یا نعمتی که خودشان از مهاجران افغانستانی هستند اما تنها یک بخش از ماجراست. این داستان وقتی بیشتر قابل درک می‌شود که از نگاه یکی از سرمربیان ایرانی این تیم‌ها هم به آن‌ نگاه ‌کنیم.

زهرا باورساد، دستیار شهرزاد مظفر در تیم ملی فوتسال ایران و تیم ملی زنان کویت، مدتی هدایت یکی از تیم‌های فوتسالی را برعهده گرفته بود که فریبا نعمتی تشکیل داده بودش. خودش می‌گوید اوضاع مالی در این تیم‌ها به قدری خراب بود که حتی فکر مذاکره برای دریافت دستمزد هم به ذهنش خطور نکرده و حاضر شده بود که مدتی به صورت رایگان با این دختران تمرین کند. باورساد خاطراتش از اشتیاق و انگیزه‌ای که در این دختران و مسوولان‌شان دیده بود را این‌طور برای‌مان تعریف کرد: «دخترانی که در این تیم حضور داشتند از شهرهای مختلف برای حضور در تمرینات با اتوبوس به تهران می‌آمدند. شوق و اشتیاق‌شان برای حضور در تمرینات قابل وصف نیست. بیشتر از این، قدردانی‌شان بود که هرگز از یادم نمی‌رود. بعد از هر جلسه تمرین به اندازه‌ای از من تشکر می‌کردند که شرمنده می‌شدم. یکبار به یکی از دختران گفتم چرا اینقدر ضعیف شوت می‎کنی؟ وقتی پرس و جو کردم دیدم از صبح تا پیش از تمرین جز یک سیب‌زمینی پخته چیزی نخورده اما حاضر نبود تمرین فوتسال را هم از دست بدهد. من هنوز با تعدادی از دختران آن تیم در ارتباطم و مثل دختران فوتسالیست ایرانی با استعداد، آن‌ها را به همکارانم در ایران معرفی می‌کنم.»

دخترانی که زهرا باورساد از انگیزه و قدردان بودن‌شان می‌گوید، همان دخترانی هستند که فریبا نعمتی به دلیل ممنوعیت استعدادیابی در مدارس خودگردان دختران افغان، با پخش تراکت مقابل مدارس در کنار یکدیگر جمع‌شان کرده بود و رفته رفته تیم‌هایش را از فوتسال و هندبال به رشته‌های رزمی گسترش داد و امروز فقط در استان تهران در 7،8 رشته ورزشی تیم‌داری می‌کند و بدون حامی مالی قدرتمند، تنها عشقش تکرار خاطره شیرین قهرمانی تیم والیبالی است که در سال 1399 به افغانستان اعزام کرد و مرور لحظات زیبای این قهرمانی در افغانستان و بازتاب خبرهای آن، به قول خودش بمب انرژی است برای کل مهاجران، به خصوص زنان. 

لبخند اما روی لبانش خشک می‌شود وقتی مرور خاطراتش به اینجا می‌رسد. به این تردید که باز هم می‌تواند به عشق اعزام تیم‌ به افغانستان برای دخترانش رویا بسازد؟ اصلاً خودش می‌تواند یکبار دیگر به عنوان یک ورزشکار، به کشورش سفر کند؟

افغانستانی باشی یا ایرانی، زن باشی یا مرد، آن روز که بدانی آرزوهایت رنگ حقیقت به خود نمی‌گیرند، هم دستانت خالی می‌شوند و هم قلبت. دیگر چه برسد به اینکه مثل حنیفه‌ها و فریباها جوانی‌ات را گذاشته باشی به پای دور هم جمع کردن دخترانی که دور از وطن از خیاطخانه‌ها و آشپزخانه‌های‌شان ساعتی بیرون می‌آیند تا ورزش، راه نجات‌شان شود. امید و آرزوی‌شان شود.

یک روز به خودشان می‌آیند و می‌بینند راه نجات که نشد، فرشته مرگ شده است برای آنان که در وطن مانده‌اند. به خودشان می‌آیند و می‌بینند از آن همه اشتیاق و آرزو حالا تنها درخواستی مانده از وزارت ورزش ایران که با دعوتنامه‌هایی، زنان ورزشکار افغانستانی را به ایران بیاورد و در مکانی امن مستقر کند تا کشته نشوند.

حرف مرگ و زندگی که می‎شود البته دیگر کسی از مسوولان نمی‌پرسد در تمام این سال‌ها برای ساختن زندگی بهتر زنان مهاجر افغانستانی چه تلاشی شده است؟ مهاجرانی که حتی به اندازه صدور یک کدملی برای‌شان سخاوت نداشته‌ایم. آن‌ها که برای سفر به شهری دیگر برای شرکت در مسابقات ورزشی باید روزها منتظر مجوز تردد بمانند و از این حراست به آن حراست سرگردان شوند. همان زنانی که تمام دوره‌های مربی‌گری‌شان را می‌گذرانند و از آزمون‌ها سربلند بیرون می‌آیند اما مدرک مربی‌گری آن‌ها به خاطر ملیت‌ افغانی‌شان صادر نمی‎شود. از ما انتظار کمک مالی نداشتند اما می‌توانستیم اشتیاق‌شان را نکشیم. هنوز هم دیر نشده. در این زمانه جنگ‌ها و کشتارها ما می‌توانیم قاتل امیدها و آرزوهای‌شان نباشیم.

 

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.